X
تبلیغات
به رنگ آرامش

به رنگ آرامش
قالب وبلاگ


با وجود همه علاقه‌ای که به خبر دارم و خیلیا منو با همین علاقه‌ام به خبر می‌شناسن و می دونن کارمو با چه انرژی و ذوقی انجام میدم، با وجود خوبی‌ها و زیبایی‌هایی که خبر داره، کارای زیادی که می‌شه انجام داد، آدمای بزگی که می‌شه باهاشون آشنا شد، چیزای زیادی که می‌شه ازش یاد گرفت، چیزایی که جز کار خبر تو هیچ کار دیگه‌ای نمی‌شه آموخت ولی احساس می‌کنم جوابگوی من نیست.

اگه فقط بهش به چشم یه شغل نگاه می‌کردم خیلی کار کردن برام آسون‌تر بود.
متاسفانه اگه برای رسالت خبری کار کنی از نیت خیرت سوءاستفاده می‌کنن. خیلیا منتظر همچین فرصتایی هستن تا از دیگران بیگاری بکشن.
یه وقتایی از دست خودمون حرصم می‌گیره. عصبانی می‌شم که چرا اسم خودمونو گذاشتیم خبرنگار، داریم قلم می‌زنیم اما برای خودمون هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم.
چرا باید به خاطر احساس مسئولیتی که داریم تو هر شرایطی کار کنیم و به قول بعضی از همکارا همه ناملایمات رو تحمل کنیم و خیلی وقتا به این نتیجه برسیم زحمتایی که می‌کشیم بی‌فایده است. واقعا کجا ثبت می‌شه این کارا، این نوشته‌ها؟
گاهی فکر می‌کنم اصلا کاری نکردم که بخواد جایی ثبت بشه. فکر می‌کنم شرایطی پیش اومده که هیچکس حق نوشتن نداره و خیلی وقتام کسی اصلا نمی‌خواد بنویسه. به رسانه به چشم پله ترقی نگاه می‌کنن.
خیلی وقتا از پول می‌گذرم برای اینکه خبر کار کنم و بتونم اگه دردی از دردای مردم رو نتونستم بیان کنم لااقل از داشته هاشون حفاظت کنم. اگه تو شرایطی نیستم که بتونم مشکلات رو اطلاع رسانی کنم لااقل نذارم چیزی هم که از قبل با زحمتای دیگران به بار نشسته از بین بره.
از پول می‌گذرم و هر کاری می‌کنم برای هدفم اما آخر سر به این نتیجه می‌رسم که همه مثل من فکر نمی‌کنن.

وقتی اینجوری جواب می‌گیرم دلزده می‌شم و به خودم می‌گم گذشت اون زمان که هدف برای آدما معنی داشت، الان همه چیز شده پول، پس منم باید به فکر خودم باشم.
تصمیم می‌گیرم بشم یه خبرنگار تسخیری! یعنی از قلمم فقط برای پول درآوردن استفاده کنم هرچند که به اون پول احتیاجی نداشته باشم. مگه این همه مدتی که فقط خبر کار کردم نتیجه اش شد چی؟
همین کارو می‌کنم می‌رم دنبال شرایط کاری بهتر اما نمی‌تونم تحمل کنم و دوباره بر می‌گردم به رسانه. «رفتن یا نرفتن؟ مسئله این است» مطمئنم که به زودی از این روال خسته می‌شم.
دوباره که شروع می‌کنم به قلم زدن برای رسانه گاهی به نظرم می‌رسه که اصلا هر کاری هم که انجام بدیم کی می‌خونه؟ اصلا اگر هم بخونن مگه به روی خودشون میارن؟ تاثیری داره؟
یه وقتایی بنا به مصلحت رسانه‌ای که توش کار می‌کنی مجبوری فقط خبر پوشش بدی. لجت می‌گیره از اینکه نمی‌تونی خیلی حرفایی که تو دلت مونده بنویسی و منتشر کنی.
واقعا برام شده یه سئوال که مایی که می‌نویسیم و گاهی هم به خاطر نوشته هامون یا بیان حرفایی که به مذاق خیلیا خوش نمیاد باید تاوان بدیم نتیجه کارمون چیه؟ اونم ما‌ها که به قول خودمون خبرنگارا با این شغل بی‌آب و نون، صبح تا شب باید دنبال مسئولا بدویم و حتی گاهی توهیناشونو بشنویم و باز نشنیده بگیریم و هرجا مسئول رفت مام بریم برای خبر، یا یه وقتا برای خفت کردن یه مسئول و به اصطلاح خبرنگاری برای «تخلیه مصاحبه شونده»
خیلیامون بدون بیمه سر هر خبری حاضر بشیم، تو سوز سرما و تو اوج گرما، یه وقتا با دهن روزه، هر جایی بریم و خودمون رو فدای رسالت خبریمون کنیم و پشت در یه مسئول ساعت‌ها منتظر بشینیم و مجبور باشیم رفتار زننده منشی اون مسئول رو هم تحمل کنیم.
همه اینارو نادیده بگیریم فقط به خاطر اینکه فکر می‌کنیم چون خدا بهمون قلم داده، قلمی که بهش قسم خورده، پس رسالت سنگینی رو به ما سپرده و ما وظیفه داریم این رسالت رو انجام بدیم.
اما چقدر تاثیر داره نوشته‌های ما؟ ما‌ها که حتی حاضریم پا روی غرورمون بذاریم و تحقیر و توهین رو بشنویم تا مطلبی که فکر می‌کنیم نیاز امروز جامعه است به گوش مردم و مسئولا برسونیم. نکنه واقعا ما هم باید بریم و قید قلم به دست گرفتن رو بزنیم. باز هم «رفتن یا نرفتن؟ مسئله این است»
اینکه تلاش می‌کنیم برای دیگران اما خودمون هیچ. اینکه آرزومون اینه که مشکلی از کسی حل بشه. اینکه اگر حل نشه انگار مشکل خودمونه که روز به روز سنگینیش روی دوشمون بیشتر می‌شه.

اما بد‌تر از همه اینکه با این همه مشکل چرا خودمون خبرنگار‌ها عرصه رو به هم تنگ می کنیم؟ چرا خودمون گاهی چشم دیدن پیشرفت همدیگه رو نداریم؟ و مرتب تو کار هم سنگ اندازی می‌کنیم.
چرا وقتی می‌بینیم یه همکار داره پشت سر همکار دیگه بد می‌گه انقدر بی‌وجدان می‌شیم که همون موقع از همکارمون دفاع نمی‌کنیم. چرا ده تا روش می‌ذاریم و هر جا بشینیم می‌گیم. چرا حتی در مورد مسائل اخلاقی که پشت سر یه همکار گفته می‌شه هیچ اعتراضی نمی‌کنیم. چرا؟ مگه ما خبرنگار نیستیم؟ چرا هوای همدیگه رو نداریم؟ گاهی واقعا از این فضا دلزده می‌شم. خیلی دلزده. آیا واقعا موندن تو این فضا درسته؟

با الهام از وبلاگ همکار گرامی، خانم زهرا شاقلانی پور

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 16:33 ] [ میترا بهرامی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ